از مولانا مگر چه مي دانم؟
هيچ
از حافظ چه مي دانم؟
هيچ تر!
آخر مگر كسي مي داند؛
اين مي دانم يا نمي دانم را؟
من به فارسي حتي بیگانه ام،
آه چه حصار سختي است
اين واژگان گويا
لال تر از آنند كه من را بگويند
نزديكي هر كدام به من
كلي فاصله است
تو كه مي خواني، چه شود!؟
نه پا آن هست كه مي گويم!
نه سر آن هست كه مي خواني!
در اين قاب
انبوه واژگان ايستاده
تصوير مبهمي است از ذهن من،
مي داني؟
اما تو بي تقصيري
همانقدر كه واژگان بي تقصيرند
آري، مي دانم؛
اكنون نمي داني.
6/مهر/88
دوستداشتن:
نخستین کسی باشید که این را دوست دارد.
This entry was posted on آوریل 7, 2010 at 11:30 ق.ظ. and is filed under شعر. شما میتوانید هرگونه پاسخ به این ورودی را از راه خوراک RSS 2.0 دنبال کنید.
هماکنون بخشهای دیدگاه و بازخورد هر دو بستهاند.