محرم راز

By katoore

محرم راز اين دل جز دل نباشد اي يار

با هر كسي نشستم او پي نبرد به اسرار

مقربان اين دل چون بي شمار نمايند

وقت تحملت بين كه خلق گشته بيزار

دل را بگير به دستت رو سوي عزلتي كن

تا حرف نهفته ماند در سازمان افكار

با كس دگر چه گويم كاين درد دل چه باشد

چون آدمي ببيني كاو مانده است در اين كار

هر كس مرا ببيند آگه به درد نگردد

سرد گشت واژگانم در ابتداي گفتار

اين حلقه خيالي كز دوستان ترا هست

بر گردنت ببيني روزي بسان يك دار

كاتورگي گزيدم تا در امان بمانم

در خواب خويش بينم آنچه نديده بيدار

یک پاسخ to “محرم راز”

  1. tafakkor azad می گوید:

    اشک

    ..

    من آن اشکم ، بر اندوهت ز گوش چشم روان گشتم

    شدم تسکین به غم هایت ، ز کاشانه جدا گشتم

    غبار غم به شستم گَرد ، چو از ذهنت روان گشتم

    چرا پس دوری من شد ، ز یاران و ز کاشانه ( اشکدان )

    مُسکِن یا که آرام بخش ، به هر دردی از آن خانه

    چو غم جوشید ، شدم چشمه ، فدا کردم خودم را من ، دلیرانه

    وداع من ز ، یارانم ، به پای چشم پنهان شد ، بدست ِ صاحب ِ خانه

    چه کس من را از آن پس دید ، چه کس دنبال ِ من گردید

    نهان گشتم بدستمالی ، به پشت دست خردسالی ، نمین بودم ، کمی بعد هیچ

    تأ ثر را عیان کردم ، که شادی را بیان کردم ، غم غربت روان کردم

    شدم ظاهر به اندوه و ، به درد و زار و بیماری ، و زآن پس هم به خوشحالی

    زدودندَم بآسانی و با سرعت بدستمالی ، نوک انگشت ، خجالت یا نهان کاری

    من آن اشکم که آویختم به چشم مادری بدبخت ، به اعدام جگر گوشه

    به حسرت باد ، تکان میخورد ، حز ین آونگ ، به چوب دار آو یزان ، چه بیهوده

    طنابی کرد جدا او را ، به گردن حلق ، ز مادر ، هم دگر یاران که می بوده

    ،، وقتی این سه سطر را می نوشتم از تأثر ،

    اشک چشمانم را پر کرد و جاری شد ،،

    جدا گشتن ز هر دردی ، وداعش با غم و اندوه ،

    روان شد اشک ، اندک ، یا کمی انبوه

    به پایان جدایی ها ، ز شوق باز دیدن ها ،

    روان شد اشک ، بسان چشمه ای از کوه

    بروز شادی و اندوه ، نمادش اشک می گردد ،

    چو بیرون شد ز کاشانه سراغ خانه می گردد

    جدا از خانه یه پیشین ، سراغ باد می گردد ،

    سوار باد توفنده ، به جمع ابر پیوندد

    وزان پس بارش ابری است ، برای ابر می بارد ، بباران ابر می کاهد

    به کوهساری دوان گشته ، به جو یباری روان گشته ،

    خنک سازد دل ، یک آهوی تشنه ، به آهو یی نهان گشته

    در آن گاهی که سوسماران ، بدندان پاره می سازند ، نیام بچه آهو را

    من آن اشکم ، که با حسرت ز چشم مادر آهوی بیچاره روان گردم

    ..

    سوز

يك پاسخ برايش بگذاريد