محرم راز اين دل جز دل نباشد اي يار
با هر كسي نشستم او پي نبرد به اسرار
مقربان اين دل چون بي شمار نمايند
وقت تحملت بين كه خلق گشته بيزار
دل را بگير به دستت رو سوي عزلتي كن
تا حرف نهفته ماند در سازمان افكار
با كس دگر چه گويم كاين درد دل چه باشد
چون آدمي ببيني كاو مانده است در اين كار
هر كس مرا ببيند آگه به درد نگردد
سرد گشت واژگانم در ابتداي گفتار
اين حلقه خيالي كز دوستان ترا هست
بر گردنت ببيني روزي بسان يك دار
كاتورگي گزيدم تا در امان بمانم
در خواب خويش بينم آنچه نديده بيدار