وقتی هیچی بجای فحش دلت رو خنک نمیکنه
By katoore
چشمها را ببند اگر هنوز باز است
دهان را باز كن اگرچه بايد بست
برون كن ز خود ناسزايي بلند
تو گر مي تواني به رويش بخند
نه اينكه بگويي آنچه باشد مفت
چنين حرفي نشايد كه اكنون گفت
تو خالي نما اندرون دلت
پس آنسان نخواه از كسي مغفرت
نه بيش و نه كم تو باش اعتدال
كمي مرهم فحش به زخمت بمال
كه هر قدر تو بودي به آدم جليل
بپيچيد به پايت هم او بي دليل
نبند آن زبان در نيام دهان
بكش آن درفش بر خلقي بخوان
بگو آسمان كه گردد نگون
كند اين زمين و زمان آب و خون
و گر دل شود پر ز حرف درشت
گريبان او گيرد هر آيينه مشت
چه داند كه باشد كه او كيست هست
به شرب مدامت شدست مست مست
مدد خواه كه ياور تو را بشنود
مگر او بگيرد تو را تا ابد
This entry was posted on ژانویه 20, 2009 at 3:59 ب.ظ and is filed under روزانه, شعر. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.