چشمها را ببند اگر هنوز باز است
دهان را باز كن اگرچه بايد بست
برون كن ز خود ناسزايي بلند
تو گر مي تواني به رويش بخند
نه اينكه بگويي آنچه باشد مفت
چنين حرفي نشايد كه اكنون گفت
تو خالي نما اندرون دلت
پس آنسان نخواه از كسي مغفرت
نه بيش و نه كم تو باش اعتدال
كمي مرهم فحش به زخمت بمال
كه هر قدر تو بودي به آدم جليل
بپيچيد به پايت هم او بي دليل
نبند آن زبان در نيام دهان
بكش آن درفش بر خلقي بخوان
بگو آسمان كه گردد نگون
كند اين زمين و زمان آب و خون
و گر دل شود پر ز حرف درشت
گريبان او گيرد هر آيينه مشت
چه داند كه باشد كه او كيست هست
به شرب مدامت شدست مست مست
مدد خواه كه ياور تو را بشنود
مگر او بگيرد تو را تا ابد