شده ام در مانده از حضور تقدیر
شده ام قصد بی فاعل
لعنت به این سیاهه تب دار
لعنت به این دل
صبحگاهان سحر می جوشد
قطره نوری نشان از امید
قطره ای اشک به من آویخته است
وای, لعنت به چشم اسیر
من دگر طاقتم را نمی پوشم
کهنه است و ژنده
کلاه لیاقتم نیز تنگ است
سکوتم بی صدا در دل مرده
تو در درون من چه میکنی؟
میهمانی می دهی خود را؟
آفتاب دلم خوابید
نمی بری خیال خامت را؟
شام است سپیده من
نظم کلامم رفته
دل می نوازد با سنگ
واژه در آشیان خط خفته
آهنگ می لنگد انگار
رود می خواند بی تار
شعر می سازد از دل
تلخ واژه های بسیار …
می 16, 2008 در t 8:10 ب.ظ |
شعراتون مرموزه ادم فکر می کنه باید یک چیزی توشون کشف کنه البته این نظر منه
آگوست 9, 2008 در t 4:18 ب.ظ |
اره واقعن لباس طاقت منم ژنده شده اما من خفه شدم و همچنان مي پوشمش….