چشم اسیر

By katoore

شده ام در مانده از حضور تقدیر
شده ام قصد بی فاعل
لعنت به این سیاهه تب دار
لعنت به این دل
صبحگاهان سحر می جوشد
قطره نوری نشان از امید
قطره ای اشک به من آویخته است
وای, لعنت به چشم اسیر
من دگر طاقتم را نمی پوشم
کهنه است و ژنده
کلاه لیاقتم نیز تنگ است
سکوتم بی صدا در دل مرده
تو در درون من چه میکنی؟
میهمانی می دهی خود را؟
آفتاب دلم خوابید
نمی بری خیال خامت را؟
شام است سپیده من
نظم کلامم رفته
دل می نوازد با سنگ
واژه در آشیان خط خفته
آهنگ می لنگد انگار
رود می خواند بی تار
شعر می سازد از دل
تلخ واژه های بسیار …

2 نظر to “چشم اسیر”

  1. مهسا می گوید:

    شعراتون مرموزه ادم فکر می کنه باید یک چیزی توشون کشف کنه البته این نظر منه

  2. kinematic می گوید:

    اره واقعن لباس طاقت منم ژنده شده اما من خفه شدم و همچنان مي پوشمش….

يك پاسخ برايش بگذاريد