موج ها سوار بر قايق من
غرق درياي درونم
آبهاي عطش آور
ميزند آتش به خونم
مي برد سوي كجا؟
موج سوار است بر من
آب زلال است ليكن
لخته خوني كف درياي نگاه
زخم كهنه ز حسودي گمراه
بازوانم خسته
قايقم بي پارو
موج ها پيوسته
در پي يك ساحل
بر سرم از هر سو
مي زند چنگ بخاك
او ولي غرق شد است
مي نگارد نقش خود در افلاك
موج سوار است بر من