در سرزميني نه چندان دور
اما وراي آبهاي نيلي رنگ
دله من باز درگير است
خيالم خانه اوهام سراسر خسته و پير است
منم در اوج وابسته
به آن بيگانه بيدار
كه چشم همتم بسته
منم آن خنگ بي مقدار
كه در رنج و فغان عالمي ميسازم-بد انگار-
نديدم باز ولي خواهد دلم اينبار
نديده را
چگونه ميشود آخر
چه ديده اين دلم بي سر
كه مي خواهد به روي ابرها گامي گذارد
او ندارد آب چشم كه ميخواهد از غم كند بارور
تا نطفه اشكي بكارد
ابر از دردي ببارد
ناله سودايي ام را غرشي چند-
نقشي نگارد
اين تلاطم قسمت دلهاي مرداب گونه است
-كه-حتي پشه اي كوچك بزايد موجكي خسته
-كه-اين دل از سر افتادن سنگ غريبه سالهاست بشكسته
منم آن لولي مفلوك ندارم سازشي با دل
شدم ناكوك از اين بازي بي حاصل
ولي دارم نگاهي نو
كه حدش را نمي دانم
بنای حکم پنهان است
منم آن سِر نمی خوانم
