به پوچي كهنه گي ها مي خنديدم
به راز شب هاي زمستان اندك بهايي نمي دادم
خرافه بود و كاهلي
من خودم بيرون از تزوير ها
ناگهان آنقدر خنديدم
كه دستهاي نهاني
آنها كه تو ميداني
به حيرت ديده ام در لحظه خيال خوش
پشتم را به خاك ماليد
ذهنم را مشوش كرد
باآنكه به دروغ ايمان نداشتم
از ترس پوچي رعب آورش
گامي عقب گذاشتم
شايد به دوران بربريت
شايد به دوران بي كلام
شايد به دوران نشانه ها
حال هر كه عطسه كند
نمي خندم لحظه اي مي ايستم
حال چشمها را دنبال مي كنم
تا مبادا
چشم بي مقدار بي مايه پايه هاي
آهننينم را به طرفه العيني
به سرابي تبديل كند
حال مي ايستم
و هر بار شاهد درونم را وادار به اطاعت مي كنم
شما هم بايستيد كه احترام غيب فراموش نشود
چشم ها را جدي بگيريد كه اين بي پدر
در گودي حريف مي طلبد
من كه به خاك افتادم
پشيمانم نميدانم
ولي افوسن شده
كنار شاهد زنده نمي خواهم به استحكام
سخن گويم
براي خود زغيب بازم حريف جويم
مارس 2, 2008 در t 10:04 ق.ظ |
هیچ راحت می نبینم در سرود و رود تو
غیر از این فریاد کز وی خلق را کاتوره خاست…
مارس 13, 2008 در t 9:23 ق.ظ |
نکنه وبلاگت رو رها کردی…