فهم تكرار

By katoore

گاه گاهي تراوش مي كند از ذهن خرابم

لكه اي چند غزل تنهايي

پر شدست كاسه ذرين دلم

از سكوت عاشق شيدايي

اين هزاران توي ماست

در هزاران توي خود جويم ترا

بينم نگاهي ناشكيبا و غريب

حمله اي چند كني

دل ببيند عاقبت

تا قسمتي رنگ گزند

دل من بند كند

رنگ آن گردد سپيد

نفسي تنگ كند

سر صلح و سازشي جنگ كند

عاقبت بي شال و حتي بي كلاه

در خيابان گذر هاي دروغ

از صداي آشناي مبهمي

از نگاه بي فروغ آدمي

برسد تا ناكجاي آخرت

بر بگيرد دستهاي فاضلي را

تا ببيند، مرز بي حد جنون

تا بفهمد

تكرار زندگي را

تا كنون

يك پاسخ برايش بگذاريد