فهم تكرار
By katoore
گاه گاهي تراوش مي كند از ذهن خرابم
لكه اي چند غزل تنهايي
پر شدست كاسه ذرين دلم
از سكوت عاشق شيدايي
اين هزاران توي ماست
در هزاران توي خود جويم ترا
بينم نگاهي ناشكيبا و غريب
حمله اي چند كني
دل ببيند عاقبت
تا قسمتي رنگ گزند
دل من بند كند
رنگ آن گردد سپيد
نفسي تنگ كند
سر صلح و سازشي جنگ كند
عاقبت بي شال و حتي بي كلاه
در خيابان گذر هاي دروغ
از صداي آشناي مبهمي
از نگاه بي فروغ آدمي
برسد تا ناكجاي آخرت
بر بگيرد دستهاي فاضلي را
تا ببيند، مرز بي حد جنون
تا بفهمد
تكرار زندگي را
تا كنون
This entry was posted on نوامبر 26, 2007 at 5:10 ب.ظ and is filed under شعر. You can follow any responses to this entry through the RSS 2.0 feed.
You can leave a response, or trackback from your own site.