گاه گاهي تراوش مي كند از ذهن خرابم
لكه اي چند غزل تنهايي
پر شدست كاسه ذرين دلم
از سكوت عاشق شيدايي
اين هزاران توي ماست
در هزاران توي خود جويم ترا
بينم نگاهي ناشكيبا و غريب
حمله اي چند كني
دل ببيند عاقبت
تا قسمتي رنگ گزند
دل من بند كند
رنگ آن گردد سپيد
نفسي تنگ كند
سر صلح و سازشي جنگ كند
عاقبت بي شال و حتي بي كلاه
در خيابان گذر هاي دروغ
از صداي آشناي مبهمي
از نگاه بي فروغ آدمي
برسد تا ناكجاي آخرت
بر بگيرد دستهاي فاضلي را
تا ببيند، مرز بي حد جنون
تا بفهمد
تكرار زندگي را
تا كنون