من نوشتم، تو نفهميدي
تو نديدي، من نوشتم
لحظه ها را دم به دم
حتي كشيدم نقشها را با قلم
من براي چشم تو موجي نوين انداختم
اين طرح بود، من باختم
هرچه از تو مي ساختم
من نوشتم ساعتي از شب
تو نديدي شعر اين شبگرد؟
تو نديدي غصه جان را؟
مي نويسم، تا بداني علت آن را:
تو همان اوج فرود آفتابي
كه كـِشد سايه من را
من زتو دور شوم، تو زمن دور شوي
من بمانم تنها
تا كِشم در رويا، انتظار فردا
تو نخواندي آن را؟
حالي از چه غمگني اكنون ؟
حالي از چه مانده اي در خود؟
كي بگويم اندكي از خود؟
من ندارم حوصله، ديگر نسازم بت
حال، اينگونه نويسم با خود
هر چه در خاطر بود
هرچه در رويايم ساتر بود
همه در ذهنم مُرد
همه را،همه را، باد با خود برد!
