رخت بربست بنده ای از این جهان
شد اگه به حوزه سر و نهان
گشت بیدار که چندی در عالم خواب
دیده بودست رویایی و سراب
بر خودش گفت اینهمه خوابیدم
آنچه باید دید را چرا نادیدم
خورد افسوس که این رازی نبود
بنده از پیش خوانده بود رمز ورود
اینهمه پیچ و خم و این قیل و قال
گشت موجب رفتن این چند سال
فرصتی بود لحظه ای نادیدن
در زمان بیداری، خوابیدن
لحظه ای رفتن بسوی یک جهان
در وجود عالم کون و مکان
می 19, 2007 در t 3:27 ب.ظ |
چند وقت پیش در جریان مرگ یکی از اقوام رام به بهشت زهرا افتاد تا اون زمان به غسالخونه نرفته بودم جای خیلی نمیدونم بگم عجیب / وحشتناک نمیدونم! ولی دیدم که ما ادما هیچی نیستیم قیافه هامونو که نگو ! بد از مرگ دیدنه! با اینکه جنازه هارو میدیدم ولی باز تصور اینکه منم یه روز مثل اونا توی اون شرایط قرار میگیرم روهم نمیکردم ! ولی خوب بایه حالت و حس خوبی که “هنوز وقت داری که زندگی کنی ” برگشتم.